روزگار غریبیست نازنین ،
محتسب مستی به ره دیدو گریبانش گرفت مست گفت ای دوست این پیراهنست افسار نیست گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست گفت آنقدر مستی زهی از سر بر افتادت کلاه گفت در سر عقل باید بی کلاهی آرنیست گفت باید هد زنند هشیار مردم مست را گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت
16:14 توسط نیما رسولی| |
| Design By : Night Skin |


